تبليغاتX
دوست دارم عشقم

دوست دارم عشقم

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو رادر انحصار قطره های اشک نبینم

گفتنش برا همه راحته دوسش داشتی هیچ وقت نمیگفتی ولش کن

ادما همیشه نسخه خودشو رو به همه تچویز میکنن غافل از اینکه بابا درد این بدبخت یه چیزه دیگه است .

مثلا با این که دوسش داری پرش میدی تا به چیزی که میخاد برسه

از همه چی خ.دت میزنی تا اون طعم خوشبختی رو بچشه خیلی سخته هر روز ببینیش با این که دوسش داری یه کاری کنی  که فکر کنه ازش بلدت میاد تا ترحم نکنه

خیلی سخته یه همصحبت نداشته باشی تا بتونی دردتو بهش بگیی

خیلی سخته ولی همه میگن

تو میتونی...

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت18:31توسط رامبد پسر عاشق | |

سلام 3 باره

پس اگه تو هیچیت نیست گوش بده تا من بگم

3 سال پیش با یکی دوست شدم یعنی عاشقش شدم

با وجود این که میدونستم با یه پسر دیگه ارتباط داره به پاش نشستم  میدونستم اون دوسش نداره و. دیر یا زودد تنهاش میذاره بعد یه مدت رفتم پیشش گفتم که دیدی ازدواج کردو رفت خلاصه بعد یه مدت رابطه ام با هاش صممییمی شد هر روز بهم زنگ میزد منم که از خدام بود اینقدر دوسش داشتم که همه چی یادم رفت خودم زندگیم همه چیم شده بود سلماز  لحظه شمازی میکردم تا ببینمش خلاصه یه مدت گذشت و گکذشت و رابطه اون با من سرد شد یه مدت تحمل کردم ولی ...

یه روز بهش گفتم اگه دوسم نداری ازم بدت میاد فقط کافیه بگی . تا برم نمیخام با عث عذابت بشم ولی اون با قاطعیت گفت دوست دارم .

با گفتن این جمله الزایمر گرفتم و همه چی یادم رفت .

هر روز بد تر میشد کارایی که میدونست ازش بدم میاد پشت سر هم انجام میداد اخرشم با وجود علاقه ای که بهش داشتم تنهام گذاشت . منم دیگه سراغشو نگرفتم با اینکه هر روز میبینمش امااا...

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت12:6توسط رامبد پسر عاشق | |

ما همه آفتابگردانیم...

گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا.ما همه آفتابگردانیم.اگر افتابگردان به خاک خیره شودو به تیرگی دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت.

آفتابگردان به من گفت:<<وقتی دهقان بذر آفتابگردان را را می کارد مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد.آفتابگدان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد؛اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد.

آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند.او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد.او همه ی زندگی اش را وقف نور می کند در نور به دنیا می آید و در نور می میرد. نور می خورد و نور می زاید.

دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا.بدون آفتاب آفتابگردان می میرد؛بدون خدا انسان>>

آفتابگردان گفت:<<روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد دیگر آفتاب گردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی دیگر تویی نمی ماند.و گفت من فاصله هایم را با نور پر میکنم؛تو فاصله ها را چگونه پُر می کنی>>آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت و گوی من و آفتابگردان نا تمام ماند. زیرا که او در آفتاب غرق شده بود.

جلو رفتم و بوییدمش؛بوی خورشید می داد.تب داشت و عاشق بود.خداحافظی کردم؛داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت:<<نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد...نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟>>

آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم...

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت12:5توسط رامبد پسر عاشق | |

عجب شبی امشب  دوست دارم برم بالا برم بالا  بالاتر حتی بالاتر  از برج میلاد حتی بالاتر از بام تهران بالاتر از البرز بالاتر از . خلاصه اونقدر برم بالا  تنا خدا صدامو بشنوه بعدش بهش بگممم . یعنی داد بزنم ....

 

 

خیلی نامردی خداااا

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت18:47توسط رامبد پسر عاشق | |

گاهی وقتا فکر میکنم باید ازش انتقام ب

گیرم ؟

ولی بازم فکر میکنم که دوسش دارم  با این که ازم چیزی نمونده و بازمک تو فکر اینم که ببخشمش ولی .. با بخشش من چیزی درست نمیشه ب

بگذریم امروز خیلی دلم گرفتهه میخام دادا بزنم ...

 

دلم گرفته اسمون....

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت18:44توسط رامبد پسر عاشق | |

چقدر سختع ادم مسی رو که دوسش داره از دست بده . فکر نکینین از دست دادن فقط مختص اینه که از پیشت بره . من بد ترین نوع اون رو کشیدم کسی که تات پای چون دوسش داشتم دیگه با من نیست. نمیگگم مال من نیست میگم با من نیست چون اون هیچ وقت نهواست مال من شه

ادما خیلی پسس ت شدن عشق و دوسشداشتن از یاد رفته فقط یه چیز مونده ...

 

هوس

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت18:40توسط رامبد پسر عاشق | |

سلام راست میگن ادم از هر چی بترسه سرش میاد

میترسیدم بیوفا بشه و بره . بیوفا شد و رفت

میترسیدم تنها بشم تنها شدم

میترسیدم دوستای خوبم رو از دست بدم

از دست دادم

میترسیدم بازم سرم امد

خدا رو شکر همیشه هر چی بلاس سر من بد بخت بیچاره امده

روز هزار بار اهنگ یاس رو گوش میکنم میگه :

نترس خدا تو رو واسه درد امتحان کنه چون همه اینا رو یاس امتحان شده من واسه خدا بودم یه موش ازمایشگاه تنایج ازمایش شده مواجه با اشکال...

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت18:37توسط رامبد پسر عاشق | |

چه دنیای نامردی شده انگار نه انگار که ما هم نفس میکشیم یعنی خدا هم صدا ما رو میشنوه ؟شاید فکر کنتید دارم مذخرف میگم ولی به خدا اگه ۲ دقیقه با من حرف بزنید حوصلتون سر میره اینقدر دپرس و افسرده شدم هیچی تو این دنیات  واسم خوش ایند نیست بخدا حتی از خونواده خو.دمم هم بدم میاد از خودم حالم بهم میخوره قبلا شبی نبود که با خ.اهرم حرف نزده برم بخابم الان وقتی میبینمش سرش داد میزنم و ...

بیچاره کلی ناراحت میشه ایکاش همون روزای اول بود که نه عاشق بودم نه حیروون  و حسرت به دل بخدا الان وضعیت قمر در عقربی دارم تو رو هر کی واستون مهمه دعا کنید که یکی بیاد و حرفامو بشنوه و بتونم بهش تکیه کنم.ا لان خودم به یه تکیه گاه نیاز دارم . (اره بخندین تو دلتون میگید عجب مردی هستی تو ) اره تو رو له حضرت رضا قسمتون میدم دعام کنید تا شاید خدا صدای شما رو بشنوه.

شاعر میگه

چه رسمی داری ای دوره زمونه

                                   که هر روزت یه جا عاشق کشونه

الهی دلامون بی غصه قلبتون مثه اب دزلال و مثل سگ با وفا باشه.

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت12:33توسط رامبد پسر عاشق | |

نمیدونم تو این دنیای نامرد نفس کشیدن چه ارزش داره

وقتی که همه چی شده مادیات و هوس دیگه چه جایی واسه قصه های عاشقونه اس

من خ.دم قبلا هرکی این حرفو میزد میزدم تو دهنش ولی الان نه چون دیگه همه چیز عادی شده .

 دل شکوندن عادت شده بیوفایی رسم شده وهزار چیزی که ارزش داشت بی ارزش شدن و در عوضش چیزایی که ارزش نداشتن ارزش شدن و مردم بخاطر اونا بهم رحم نمیکنن مدونیند به این چی میگن قانون جنگل...

رو حرفام کمی فکر کنید اگه اینطوری نبود چی مشششددد؟

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت13:19توسط رامبد پسر عاشق | |

عزراعیل کجایی که منو

از جهنم نجات بدی؟

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت18:1توسط رامبد پسر عاشق | |

سلام خیلی نامردین من واسه

شما مینویسم ولی شما یه بار

نمیگین چرا ناله میکنی بخدا

اتیش گرفتم چرا کسی حرفامو گوش نمیکنه ؟؟

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت16:55توسط رامبد پسر عاشق | |

این پست یکی از دوستام هستش که می زارمش اینجا ..

 

* * * * . . . . : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : . . . . * *‌ * *


سلام

اشتباه نكنيد ، من امير نيستم، من فرزاد هستم، دوست صميميه امير .

اين پست رو به سفارش امير مينويسم همون جوري كه خودش ازم خواسته بود و حرفهاي امير رو هم در آخر ميذارم.

اما من امروز يه خبر براتون دارم، يه خبر خيلي بد .

چند روز پيش من و امير رفته بوديم مدارك سربازي رو پست كنيم، تو راه برگشت بوديم كه موبايل امير زنگ خورد، امير با خوشحاليه زيادي گوشي موبايل رو جواب داد، معلوم بود معصومه باهاش تماس گرفته كه اينقدر خوشحاله. بيشتر از 3 هفته بود كه امير از معصومه بي خبر بود و هر چي تلاش كرده بود نتونسته بود معصومه رو پيدا كنه، ولي معصومه خودش تماس گرفته بود، امير شروع به صحبت كرد، خيلي شادوشنگول بود ولي يهو سرجاش ميخكوب شد، رنگش مثل گچ سفيد شد، بدون خداحافظي گوشي رو قطع كردو مات و مبهوت منو نگاه ميكرد، گريه امونش نداد جلوي اون همه آدم تو خيابون زد زير گريه، اصلا نميتونست حرف بزنه وقتي يه كم آروم شد شروع كرد به گفتن چيزايي كه معصومه بهش گفته بود، انگار هذيون ميگفت ولي واقعيت بود،‌ معصومه، معشوقۀ امير، 2 هفته پيش نامزد كرده بود، تو اين يكي دو ماه اخير قول و قرارها از قبل گذاشته شده بوده و معصومه واسه امير فيلم بازي ميكرده .

اولاي غروب بود كه امير رو رسوندم خونشون، اوضاء روحيش خيلي بد بود. اون شب بهش زنگ زدم كه گفتن خوابه، فردا ظهر با امير تماس گرفتم، خواهرش گوشي رو جواب دادو گفت امير حالش بد شده آورديمش بيمارستان، رفتم اورژانس بيمارستاني كه امير رو برده بودن اونجا . . . . .

از اينجا به بعد رو ديگه نميتونم شرح بدم چون دلم طاقت نمياره، يه جور ديگه مينويسم‌ ؛


زمان      :       پنجشنبه 13 / 2 / 86 ، ساعت 12 ظهر
مكان      :       اورژانس بيمارستان
نام بيمار  :      امير  ......
وضعيت بيمار :  بيهوش

زمان      :       پنجشنبه 13 / 2 / 86 ، ساعت 9 شب
مكان      :       بخش مراقبتهاي ويژۀ بيمارستان
نام بيمار  :      امير  ......
وضعيت بيمار :  بيهوش ، وضعيت جسمي رو به وخامت

زمان      :       جمعه 14 / 2 / 86 ، ساعت حدود 7 بعد از ظهر
مكان      :       بخش مراقبتهاي ويژۀ بيمارستان
نام بيمار  :      امير  ......
وضعيت بيمار : 



          انا لله و انا اليه راجعون


          روح امير ، به ملكوت اعلي پيوست


امير براي هميشه از بين ما رفت، شايد به عشق پاكش رسيد، عشقي كه معصومه قدرش رو ندونست. پزشك امير، علت فوت امير رو استفادۀ بيش ازحد قرص هاي خواب آور قوي اعلام كرد و چون مقدار قرصها زياد بوده نتونستن براي امير كاري بكنن و امير از مرگ نجات پيدا نكرد، همه چيز خيلي سريع و غير منتظره اتفاق افتاد، نميدونم ... شايد تصميم امير خيلي عجولانه بود ولي به هر حال امير ديگه بين ما نيست. امير، صبح روز شنبه با يك مراسم عالي و با شكوه كه همۀ فاميل و دوستاش و همكاراش حظور داشتن، در بهشت زهراي تهران به خاك سپرده شد، انگار روز عاشورا بود، چه جمعيتي اومده بود، سينه زني، عزاداري، نوحه خوني، گريه، . . . . .

امير، خيلي زود از بين ما رفت، ولي رفت، سني نداشت، يه جوون 22 ساله، مثل يه شاخه گل پرپر شد، مطمئنا نه پدرومادر امير، نه خواهرش و نه ما دوستاش ديگه صداي امير رو نميشنويم، ديگه مادر امير نميتونه براي خوشبختيه تنها پسرش رؤيايي داشته باشه، ديگه پدرش هيچ اميدي براي آيندۀ امير نداره، ديگه خواهرش يه تكيه گاه امن نداره، همه چيز تموم شد. امير با سن كمي كه داشت يه مرد به معناي واقعي بود، خيلي با معرفت و گل بود، تا قبل از آشنائيش با معصومه هيچ وقت خنده از رو صورتش دور نميشد ولي اين آخريا خيلي افسرده شده بود . الان ديگه جسم بي جون امير، زير خاك، راحت و آسوده خوابيده، امير براي هميشه چشماشو بست .

اما حرفي كه من با معصومه خانم دارم اينه :

معصومه خانم ، هيچ كسي براي شما امير نميشه، هيچ كسي مثل امير قدرو ارزشت رو نميدونه، هم در حق خودت بد كردي هم در حق امير ، اين حرف رو تا آخر عمر آويزۀ گوشت كن ، هيچ كسي مثل امير دوست نداره .


من ديگه هيچ حرفي ندارم كه بگم، فقط حرفا و عكسي رو كه امير قبل از مرگش با ايميل، برام فرستاده بود رو براتون ميذارم، اين حرفها دقيقا همون چيزي هست كه امير نوشته، پسوورد وبلاگ رو هم نوشته بود و خواسته كه نوشتش رو بذارم تو وبلاگ و ازم خواست كه متن تمام پستها رو حذف كنم، و من در آخر يك خواهش از شما عزيزان دارم ؛ از شما وبلاگ نويسان و دوستان امير كه به اين وبلاگ ميومدين، ميخوام كه هر كدومتون كه امير رو مثل برادرتون ميدونستين يه مراسم كوچيك واسه ياد بود امير تو وبلاگتون بگيرين تا شايد ياد اين جوون عاشق زنده بمونه و در بخش نظرات همين پست به من هم خبر بدين تا من هم تو مراسمتون شركت كنم .

امير بعد از آشناييش با معصومه هميشه يه چيزي رو براي من تكرار ميكرد، ميگفت :

«« يادت باشه هيچ وقت عاشق نشي ، اگه عاشق شدي اين حرف رو يادت نره 
.::::::  يادمان باشد ، در عشق گر به وصال يار نائل آمديم ، شكر خدا را گوئيم و سجدۀ شكر، و گر سرنوشتمان چيزي جز دوري يار و وصال در خيال نبود از آن پس جايگاه جسم و روح و قلب عاشقمان جاييست كه آن را نامند ، گورستان  ::::::.  »»

امير به اين حرفش اعتقاد داشت، بهتر بگم ، ايمان داشت . من خداحافظي ميكنم و حرفهاي امير كه خطاب به معصومه هست رو در ادامه ميذارم  .


و اما آخرين دستنوشتۀ جوان ناكام ، شادروان امير ......


* * * * . . . . : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : . . . . * *‌ * *



سلام عزيزم ، خوبي ؟ حالت چطوره ؟ خوب بودي بهتر شدي ؟ من هم خوبم ، يعني الان كه داري اين متن رو ميخوني خيلي خيلي خوبم ، ميدونم كه مياي و اين پست رو ميخوني ، چون اگه اين رو ندونم و تو رو نشناسم واسه لاي جرز ديوار خوبم .

ببين ببين اين گريۀ يك مرده                مردي که گريه هاش ظهور درده
ببين ببين اين آخرين  صداي               اين بي صدا شبخون کوچه گرده


خوب اين هم پيشوني نوشت من بود كاريشم نميشه كرد ، اما معصومه ، ميخوام چند تا چيز رو يادت بندازم ، گرچه خيلي ديره ولي . . . . . . . . .
يادته وسط پائيز اومدم شهرستانتون ؟! رفتيم اون سفره خونه سنتيه !!! يادته اون روز چي بهم گفتي ؟ يادت نيست ؟ اما من خيلي خوب يادمه ، مگه ميشه يادم بره ؟!  گفتي
« امير ، عزيزم ،‌ دوستت دارم » ؛ واقعا دوستم داشتي ؟ ولي من دوستت داشتم ، با تمام وجود دوستت داشتم ،برام اين رو نوشتي « جز تو هرگز با كسي از عشق و از فردا نخواهم گفت » ، معصومه، اين شعرها رو بارها با خودت بخون چون همۀ حرفاي نگفتۀ من تو اين شعرهاست ؛

چي ميشه يه لحظه باشي                             تو همصدا بشي با اين دل تنهام
آخه تو همۀ وجودمي ، عشق و غرورمي        تو شدي همه دنيام
آخه دوست دارم به خدا ، آهاي خدا                اي خدا بهش بگو ، واسش ميميرم

راستي اين يكي رو داشت يادم ميرفت ، اين شعر رو حتما يادته ، هميشه برات ميخوندم

كي اشكاتو پاك ميكنه وقتي كه غصه داري ؟
دست رو موهات كي ميكشه وقتي منو نداري ؟
شونۀ كي مرهم هق هقت ميشه دوباره ؟
از كي بهونه ميگيري شباي بي ستاره ؟
برگ ريزوناي پائيز ، كي چشم به راهت نشسته ؟
از جلو پات جمع ميكنه برگاي زرد و خسته
كي منتظر ميمونه حتي شباي يلدا ؟
تا خنده رو لبات بياد شب برسه به فردا


مگه ميشه اين شعر از يادت بره ؟! شعر دوران دلدادگيمونه ، هميشه خنديدنت برام قشنگ بود ، حتي صداي خنديدنت دلمو شاد ميكرد ، چه برسه به ديدن صورت نازت وقتي كه با اون خندۀ قشنگت ، خوشگلترش ميكردي ؛ انگار زندگيه دوباره بهم ميدادن

يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره                   روزي كه كسي سراغت رو نميگيره
يه روزي ميدوني من كيو چي بودم                 روزي كه از نبودنم غصت ميگيره
باشه خوبم ، از كنارت ساده ميرم                 با وجود اينكه ميدونم ميميرم
به خدا ، قدرم رو ميدوني يه روزي                روزي كه از تو جدا ميشه مسيرم
قدرم رو ميدوني يه روز                              يادم ميفتي شب و روز
صدام تو گوشت ميپيچه                               مثل يه آه سينه سوز
حسرت يك لحظه نگام                                 دلتنگ ميشي بد جور برام
اون روزا دور نيست به خدا                        حتي به خوابت نميام
يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره                   اسم من از توي لحظه هات نميره
ديگه نيستم اون شباي پر ستاره                   وقتي كه دلت بهونم رو ميگيره
اما اون روز رو خدا كنه نباشم                     نشنوم از رفتن من غصه داري
من ميبينم اون شبايي رو كه ديگه                واسه گريه شونه هام رو كم بياري


آره تموم شد ، همه چيز تموم شد ، قبلا هم گفته بودم كه با رفتن تو زندگيه من هم به پايان ميرسه ، اون وقتا وقتي اين رو بهت ميگفتم ، ميگفتي كه چرت و پرت ميگم ؛
ولي الان چي ؟ الانم همون نظر رو داري ؟؟!!!

اگه دارم ميرم بدون دست خودم نيست
از چشم كه بيفتم
، از دل ديگه سخت نيست
ميرم چون ديدن و نداشتنت سخته
ميرم چون ديگه عشقم رفته
از قلبت ميرم همين راهشه
اين حقم نبود ، ولي باشه
تو بازيه سرنوشت منو نبر از ياد
منو به ياد بسپار ، نده منو بر باد
حالا كجام ؟ دستات توي دست كين ؟
يه روز ميرسه، ازت پس ميگيرم
دلي كه پيشت بودو زير پا گذاشتيش
اين حرفاي كسيه كه يه روز دوستش داشتيش


آره ، الان ديگه دستم از اين دنيا كوتاهه، ولي منم خدايي دارم، دلم با خدا رك و راست بود، خدا هم صلاح همه چيز دستشه ، نفرين نميكنم ولي همه چيز رو به خدا واگذار ميكنم .
من فقط يه چيز ميخوام اونم خوشبختيه توئه ، چه با من ، چه بي من .
خوشبخت بشي عزيزم ، هميشه سلامت و موفق باشي .

بعد از اين ، آشيانت هر كس است      باش با او ، ياد تو ما را بس است

                                                                             خدا حافظ


* * * * . . . . : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : . . . . * *‌ * * 


روحش شاد

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت18:0توسط رامبد پسر عاشق | |

بعضی وقتا این به ذهنم می یاد که ..

                                     بعضی وقتا این به ذهنم می یاد که ..

 

که انگار تو رو آفریدن برای من ..

تو قبلا یه جای کنار ستاره ها ، زندگی می کردی ..

تو رو آوردن روی زمین بخاطر من ..

 

بعضی وقتا این به ذهنم می یاد که ..

                                         که این جسم و این نگاه ها امانت هستن پیش من ..

                                         این لب و این آغوش امانت هستن پیش من ..

 

بعضی وقتا این به ذهنم می یاد که ..

                                         که آیا تو منو تا آخر عمر همین جوری خواهی خواست ..

                                        آیا این نگاه های پر از محبت برای همیشه همین جوری خواهند موند ..

 

من می دونم که تو غریبه هستی ولی بازم ..

من می دونم که تو غریبه هستی ولی بازم ..

                                        بعضی وقتا این به ذهنم می یاد که ..

                                        بعضی وقتا این به ذهنم می یاد که ..

                                        بعضی وقتا این به ذهنم می یاد که ..

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت17:58توسط رامبد پسر عاشق | |

ر

كلمه ها بر احساسها و انديشه ها تاثير مي گذارند .

 احساسها بر افكار وكلمه ها مؤثرند .

انديشه ها بر كلمه ها و احساسها تاثير مي گذارند .

 

بگوييم :  از اينكه وقت خود را در اختيار  من گذاشتيد متشكرم .

نگوييم : ببخشيد كه مزاحمتان شدم .

 

بگوييم : در فرصت مناسب كنار شما خواهم بود .

نگوييم : گرفتارم .

 

بگوييم : راست مي گي؟ راستي؟

نگوييم : دروغ نگو .

 

 بگوييم :  خدا  سلامتي بده .

 نگوييم :  خدا بد نده .

 

بگوييم : هديه براي شما .

نگوييم :  قابل ندارد .

 

بگوييم : با تجربه شده .

نگوييم :  شكست خورده .

 

بگوييم: قشنگ نيست .

نگوييم : زشت است .

  

بگوييم: خوب هستم .

نگوييم: بد نيست .

 

بگوييم : مناسب من نيست .

نگوييم : به درد من نمي خورد .

  

بگوييم : با اين كار چه لذتي مي بري؟

نگوييم : چرا اذيت مي كني؟

  

بگوييم : شاد و پر انرژي باشيد .

نگوييم : خسته نباشيد .

 

بگوييم: من .

نگوييم: اينجانب .

 

بگوييم: دوست ندارم .

نگوييم: متنفرم .

 

بگوييم: آسان نيست .

نگوييم: دشوار است .

 

بگوييم : بفرماييد .

نگوييم : در خدمت هستم .

  

بگوييم : خيلي راحت نبود .

نگوييم : جانم به لبم رسيد .

 

بگوييم : مسئله را خودم حل مي كنم .

نگوييم : مسئله ربطي به تو ندارد .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت17:56توسط رامبد پسر عاشق | |

شب سردی است و من افسرده
راه
دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم
تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این
ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت17:55توسط رامبد پسر عاشق | |